گاهی با دنیای خودت بیگانه ای، با تمام آنچه عمری زندگی کرده ای، گاهی نمیدانی اینها به تو تعلق دارند یا تنها برای سرگرم کردنت بوده اند

گاهی داری راهی را میروی که میدانی موفقیت در آن خلاصه شده، میدانی همه آینده ت با آن تضمین است ولی دوست نداری، برمیگردی به دنیای که به تو تعلق دارد، دنیای ذهن و خیالات خودت، دنیای موسیقی، نوشتن، آواز

نمیدانی بروی، بمانی، توقف کنی، برگردی.... شاید دوست داری زمان بایستد، تو در زمان گم شوی، در زندگی محو شوی، ذهنت یر است از آشفتگی... از نابسامانی... میگویی این راه را میروم بعد میروم سراغ دوست داشتن هایم آنها را همیشه میشود به دست آورد ولی باز هم نمیشود.... تا تکه کاغذی با یک خودکار میبینی تمرکزت بهم میریزد، تا تنها میشوی تمام خواندنی ها به سراغت می آیند که برای دل خودت بخوان و زمزمه کن

من به این دنیا تعلقی ندارم، هیچ جذابیتی برایم ندارد و نمیدانم چرا

سرزمین من جائی است .....

سزمین من جائی ست که در آن دختر به معنای واقعی کلمه نادیده انگاشته می شود، احساسش، غرورش، روحش، عشقش و نیازهایش

سرزمین من جائی ست که دختری خوب جلوه می کند که عاشق نشود، احساسی به جنس مخالف پیدا نکند مگر بعد از زمانی که به او اجازه دهند و بگویند اکنون زمان عاشق شدن توست! پس عاشق شو!

عاشق شدن در اینجا یعنی سکوت در برابر خواسته هایی که مردی بر تو تحمیل می کند، سکوت یعنی عاشقی....

مردان سرزمین من می توانند هر چند بار که بخواهند عاشق شوند، احساس دوست داشتن را تجربه کنند و خرده ای بر آنها نیست ولی .... ولی وای بر دختری که در زندگیش احساسش را سرکوب نکند و چندین بار در معرض عاشق شدن قرار بگیرد، همان مردان نگاه هرزه بر وی دارند، نگاه سنگین به کسی که بنا به طبیعت زندگی جلوی احساسش را نگیرد و او محکوم به طرد شدن است....

این واقعیت در نظر گرفته نمی شود که این دختر برای خوب بودن در نظر اطرافیان محکوم است به فنا، چه شب هایی که با چشمان گریان سر بر بالین می نهد و چه صبح هایی که با حس بد تنهایی چشم باز می کند و چه غروب هایی که در حسرت یک پیاده روی دو نفره از پنجره به بیرون می نگرد، چه حس هایی تنهایی را که باید با جان و دل تحمل کند و به واقع بگویم سرکوب کند که نکند جامعه به دیده ی بد به او نگاه کند، نکند قضاوتش کنند، نکند بگویند عاشق شده است .... نکند همسر آینده اش به جرم دوست داشتن که امری طبیعی ست او را سرزنش کند.... نکند .....

اگر واقعا طبیعت زندگی این است و احساس به جنس مخالف امری زشت و ناپسند است و این حس قوی و غریزی نیست پس چرا به دنبال انکار آن هستیم؟

چرا میلیونها روانشناس در دنیا به دنبال ارائه راه حل برای مشکلات عاطفی و احساسی اند؟

چرا این حس انسان را به مرز خودکشی و مرگ و نابودی می کشاند؟

چرا عاشق برای از دست دادن معشوق گریه و عزاداری می کند؟

چرا می خواهیم تمام این معضلات را نادیده انگاریم و به دنبال پاک کردن صورت مسئله باشیم؟

چرا به دنبال راه حل صحیحی برای کنترل این احساس نیستیم به جای اینکه آن را سرکوب کنیم و یا زشت بدانیم؟

همه اینها درد است، دردهایی که می کشیم، می بینیم، قبول می کنیم و در پایان همه انکارشان می کنیم، چون همه ما چه پسر چه دختر، چه پیر و چه جوان نمی خواهیم بپذیریم که حس عشق، تنها یک حس طبیعی و غریزی ست و بس .... باید با آن صحیح برخورد شود

دفتر خاطرات وجود آدمی

گاهی به برخی از اتفاقات طبیعی زندگی اعتراض میکنیم یا میترسیم و به دنبال راه فراری از آنها میگردیم

ولی غافل از اینکه این طبیعت زندگی است و هر چه بدنبال فرار باشی بیشتر در دام می افتی

یکی از این فرارها ترس از پیر شدن است.....

ولی با یک تعبیر بهتر میتوان خیلی خوش بینانه زیبایی های این طبیعت را دید بدون هیچ دغدغه و استرسی


هر روز صبح به هنگام شانه زدن موهایم تارهای سپیدش به چشم میخورند ولی به دنبال پنهان کردنشان از طریق تغییر رنگ یا نابود کردنشان نیستم چون این واقعیت وجود دارد که بابت هر تار موی سپیدم چه دردها که کشیدم و چه اشک ها که ریختم و چه شب هایی که از بیخوابی تا صبح لحظه شماری کردم، چه روزهایی که نالیدم و چه .....

انسان موجودی است فراموشکار، هر چه سختی بکشد در اثر گذر روزگار دردش کمرنگ میشود ولی خداوند با تدبیر زیبایش به پاس آن همه سختی موهایی به سپیدی برف به او عطا کرده که بگوید به پاس سختی که کشیدی روحت را همرنگ این تار مویت نمودم، به پاس صبری که داشتی چروکی بر صورتت نهادم که یادگاری از زمانه باشد که هر روز با دیدنش به خاطر بیاوری تجربه هایت را، که آنها را در قسمتی از بدنت نهادم که دائما به چشمت بیاد، که بدانی دیگر همان راه خطا را نروی، این اشتباه را تکرار نکنی

ولی....

تنها کسانی باز همان روزها و خطاها رو تکرار می کنند که به دنبال کتمان واقعیت باشند، که نبینند و بخواهند باز هم همان روزها و شب ها و ضجه زدن ها بر سرشان بیاید

ولی من خواهان تکرار نیستم!!!

حقیقت انسان آنقدر پیچیده است که هر چه عمیق تر مینگری گمراه تر میشوی ....

هر چه بیشتر فکر میکنی میفهمی نادان تری ....


طبیعت راهنمای خوبی برای زندگی ست، کافیست فقط بنگری ....

این روزهای من

یادم میاد دبیرستان که بودم تمام عشقم نوشتن بود، سر کلاسها، زنگهای تفریح، یا پنج شنبه ها شب مینشستم پای نوشتن، خوب یادمه آهنگ از کرخه تا راین رو میزاشتم و مینوشتم، عشق من نوشتن داستان بود، تخیل، تصویر سازی 

انقدر مینوشتم که یا جوهر خودکارم تموم میشد یا شونه ام سوزش بدی میگرفت، نگاه میکردم میدیدم ساعت 4 صبحه و من از 8 شب داشتم مینوشتم

همیشه بابام با اینکار مخالف بود و میگفت رو درسش تاثیر میزاره، خیلی تلاش کردم تا بابام رو راضی کنم برم واسه کلاسهای فیلمنامه نویسی، قبول نمیکرد اونم بخاطر تعصبات مسخره

تا اون زمان همش باید بیخیال حرف بقیه میشدم که بعضا اگه نوشته ای از من میخوندن همش نگران میشدن که نکنه این خاطراتشه، نکنه با کسی ارتباط داره، نکنه ...... درست یادمه که خیلی نگران این موضوع بودم که کسی داستانهای منو نخونه که مگر فکر بدی در موردم نشه و از طرفی نمیتونستم ننویسم

تا اینکه سال سوم دبیرستان شد و من تمام تابستون داستان مینوشتم و مهر ماه ویرایش کردم، طبق روال هر سال داستانم را تحویل میدادم و مطمئن بودم که باز من رتبه اول را میگیرم ولی اون سال اوضاع فرق کرد، مدیر جدیدمون نسبت به داستان نویسی من اعتراض کرد، اعتراض به اینکه این دختر زیادی خیال بافی میکنه و باید بره روانشناس، اعتراض به این کار من زیاد شد، پدر و مادرم تمام تلاششون رو کردن که من هیچ وقت دیگه تنها نباشم که ننویسم و مثلا به درسم برسم

درست یادمه که اون روزها واسم زجر آور بود، بدون حتی دقیقه ای تنها بودن، حتی موقع درس خوندن کسی پیشم بود

همش حسرت اون لحظه هایی رو داشتم که باز برم تو پاگرد پله های بین طبقه دوم و پشت بوم و بنویسم ولی نشد که نشد و این شد که به یکباره نوشتن برای من به حسرت تبدیل شد

دانشگاه قبول شدم، مهندسی صنایع صنعتی شریف، چیزی که دوس داشتم ادبیات باشه یا حقوق، میتونم بگم به هیچ وجه در دانشگاه آدم موفقی نبودم چون اصلا من به درد محیط فنی نمیخورم

دیگه هر از گاهی یه جایی یه چیزی مینوشتم ولی نه به صورت مداوم، صرفا واسه خالی شدن ذهنم

عشق من اجتماعه، مردمی که توش زندگی میکنن، من بر خلاف خیلی از آدما یه زندگی مرفه و آروم داغونم میکنه، من عاشق تنشم، عاشق درگیر شدن، سرم درد میکنه واسه بحث واسه جرم، جنایت واسه صفحه حوادث روزنامه، منو چه به محیط فنی

بابا دغدغه ذهنی من آدمهای اطرافمن، دغدغه من شناخت جامعه و تحلیلشه نه فروش شرکت فلان

تمام زندگی من خلاصه شده بود در اون لحظه ای که می نشستم کف مترو و از اول تا آخر خط، به آدمایی که میومدن و میرفتن فکر میکردم و هیچ حسی واسم از اینا لذت بخش تر نبود

گاهی این حس ننوشتن عذابم میداد چون من وقتی چیزی بیاد تو ذهنم همه محیط اطراف برام از بین میره، چیزی نمی بینم و نمی شنوم و مگر همون حس و تا در قالب کلمات بیان نشه آروم نمیگیرم

به یکباره نمیدونم چی شد که بین این همه دغدغه و کار و آینده و این مسخره بازیا به فکر نوشتن افتادم

نمیدونم شاید مثل یه حس غریزی که در آدم وجود داره و اوایل نسبت بهش ولع داره مثل تشنگی که انقدر آب میخوری که بالا میاری یا شاید حس رابطه جنسی که همون اوایل تمام ذهن و فکرت میشه تا وقتی که آروم بگیری

این روزهای من شده همین حس، شده پر از کاغذهایی که یکی پس از دیگری سیاه میشن و حس آرامشی که داره کم کم بهم دست میده، انگار بعد از سالها به دنیای خودم برگشتم

این روزها با تمام بیقراری و آشفتگی هاش برام لذت بخشه و حسی دارم که شاید تا حالا نداشتم

این روزهای من .....

نوشتن

دلم برای نوشتن تنگ شده، میخواهم باز به روزهایی که از یاد برده ام برگردم، من بدون نوشتن هیچم


تمام فضای اتاقم، تمام ذهنم، تمام لحظه های این روزهایم پر شده از کاغذهایی که سیاه میشوند و عطشی که به نوشتن دارم و مدتی از یاد برده بودم .... این روزهایم گویی حس عطشم فروکش نمیکند


می نویسم چون روحم تنها با نوشتن آرام میگیرد....

مینویسم ....


یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا حرف دارم واسه گفتن ولی....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کسی نیست :(

آشفته خاطر...


یاریست در خاطرم...

شوریست در سرم

آتشین سهبا ایست در ساغرم

ولی در خاطرش نیست یادم

شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛

یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...

یاریست در خاطرم...

سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛

آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛

اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛

 دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است

 وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...

یاریست در خاطرم...

با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛

با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛

چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛

یاریست در خاطرم....

ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

 

و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:

 

صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.

عذاب وجدان

می دونم، تو راست میگی ولی چی بگم دیگه

واقعا نمی تونم اینجوری شاهد اشک ریختنت باشم ولی راهی برام نمونده

این وضعیت به هیچ جایی نمی رسه، به خدا به خاطر خودته

هیچ بهونه و دلیلی نمی تونه منکر این علاقه تو بشه ولی دنیای من دیگه خیلی متفاوت از قبل شده

دیگه واژه ای به نام عشق واسم بیگانه شده و این دست من نیست

دیگه نمی تونم بیشتر از این خودمو گول بزنم

دوست داشتم تلفن رو بردارم بگم همه اینایی که گفتم شوخی بود شاید یکم از بار عذاب وجدانی که دارم کم شه

آره همه اینا بهونه بود، دروغ می گفتم ولی چه کنم، دیگه راهی نبود

سکوت و بی تفاوتی من در مقابل اشکهای تو نشان از دوست نداشتن نیست، چه کنم که راهی جز سردی نمونده

ادامه این وضعیت یعنی خیانت به احساس پاک تو، یعنی اینکه دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره

یعنی این زندگی کوفتی الان

به این ایمان آوردم که یک انسان شاید تو زندگیش افراد مختلفی را دوست داشته باشه ولی فقط و فقط یک بار عاشق میشه و بس

و چه بدتر اینکه محکوم شی به دفن اون یک بار عشق، دفن تمام اون خاطرات...

و از اینم بدتر اینکه راه دفن کردن اون خاطرات به بازی گرفتن احساس پاک یک نفر دیگه باشه

به خدا عذاب آوره تو به من فکر کنی و من به خاطرات گذشته ام

به خدا عذاب آوره وقتی نمی تونم اینا رو بهت بگم وقتی روزی صد بار تو ذهنم مرور میشن

به خدا سخته.... خیلی...

خوش به حالت که این وسط تو تا آخرش بودی، چیزی که همش می گفتم غیر ممکنه

تو رو خدا دیگه گریه نکن

بیشتر از این داغونم نکن

گریه نکن...

به خود رسیدن

از دنیای دور و برت، از تمام مشکلات، از تمامی شادی ها، از همه چیز دل بکنی بری یک گوشه ای...

نه حرفی بزنی، نه گله، نه شکایت، نه درد و دل، نه حتی به چیزی یا کسی فکر کنی...

بشینی فقط حس کنی یکی شدنت رو با خدای خودت، حتی باهاش حرف هم نزنی...

اون لحظه حتی نمی تونم بگم چی می خوام ازش، چون هیچی نمی خوام، حتی نمی خوام حرف بزنم چون انگار خودمم...

کندن از این دنیایی که انسان را از انسانیت دور می کنه، از خود من، از ذات من، از ارزشهام، و یکی شدن با اونی که احساس کنی اصلا از رگ گردن هم نزدیکتر نیست، حتی کنارت نیست، جلوی چشمت هم نیست که به حرفات گوش کنه، اصلا یک موجود دیگه ای نیست... خودتی... خودِ خودت... خیلی زیباست و حتی فکر می کنم زیباتر از اون وجود ندارد...

عاشق تجربه ی دوباره این احساسم ولی نمی تونم، این زندگی خیلی غرقم کرده...

بدبینی

-من فرق میکنم

+ چه فرقی دقیقا؟

- اینکه طرف تو آدم نبوده که دلیل نمی شه همه مثل هم باشن

+ باشه بابا، حالا تو که خوبی بگو چه فرقی می کنی

- بهم فرصت بده که این بدبینی تو نسبت به پسرا رو از بین ببرم، من دوست دارم که بهت ثابت کنم که پسر خوب هم وجود داره

 ولی من خواهان تکرار نیستم

+ نه

- چرا؟

+ چون این حرفا برام تکراریه، همین حرفت ثابت می کنه که تو خودت هیچ فرقی با بقیشون نداری، ترجیح میدم دیگه پای این اعتقادم بمونم

- ولی من فرق میکنم، قول می دم

+ آره، اسم و فامیلتون با هم یکی نیست، قولتم باشه واسه کسی که باور کنه

"سخت ترین لحظه تو زندگی آدما اینه که واسه اونی که دوستش داری یک تجربه باشی"

هدف زندگی

هدف زندگی چیزی نیست که من بشینم مثل یک تئوری بنویسم تو هم بگی آره هدف خوبیه پس بشه هدف من، یا بابا به درد نمی خوره دوست ندارم

بعضی ها میگن هدف من از زندگی اینه که به فلان جا برسم، آخه اینا اصلا هدف نیست، آره راست میگن برسی که چی بشه، بشی یه فرد مشهور که چی بشه آخرش

ولی اعتقاد من متفاوته و به این هم معتقدم که در قالب یک جمله یا یک نوشته هم نمی شه گفت چون لمسیه، باید حسش کرد، باید با اعماق وجودت احساس کنی که داری میری به راهی که ازش رضایت داری و سوالی با مضمون آخرش که چی به وجود نمیاد

هدف این نباشه که دنبال فلان کار بری یا بشی مثل فلان کس، دنبال خودت بری، دنبال اینکه ببینی خودت کی هستی، حتی چی میخوای هم نه، فقط خودت، به نظرم به اینجا که برسی تازه یه دنیای دیگه جلوی چشمت باز میشه

خدا اصلا به این سادگی که ما فکر میکنیم نیست، اصلا ما مگه فکر میکنیم؟ با یک سری حرفای بیهوده راه فکر کردن را برای خودمون بستیم، یا حتی میتونم بگم با یک سری تعصبات که هر موقع سوالی پیش میاد میگیم خدا فلان چیز را گفته دیگه، خوب این مثل حفظ کردن یک جوابه بدون اینکه بفهمیمش

دنبال هیچی نمیریم، فکر نمیکنیم، فقط بهانه گیری میکنیم که نه هیچ آخری نیست، نه... نه آدمی باش که غیر از خوردن و خوابیدن هیچی از زندگی نمی دونه، نه آدمی که بدون هیچ فکری فقط میگه نه

اولین مرحله اش انتقادپذیر بودنه که بزنم به تخته ماها همگی انتقاد پذیریم، همگی میگیم آره هر عیبی هست بگو، جالبه بگی بهت توهین میکنه، بدش میاد، موضع میگیره، بعد همون لحظه توی صورتت میگه من انتقادپذیرم، می بینی؟

آخه مملکته داریم؟؟ D:

گله و شکایت

واقعا خسته ام، خیلی خسته... کاش خودت بودی، چطور می تونن انقدر راحت حرف بزنن، قضاوت کنن...

خیلی سخته که آدم تا این اندازه تنها شه، که هر کسی هر حرفی بخواد بزنه بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنه...

نمی دونم زندگیت رو، عمرت رو، تمام ذوق و شوقت رو... همه این ها را برای چی گذاشتی؟ واسه کی آخه؟؟

یه عده که هنوز بدون اینکه فکر کنن که واقعیت چی بوده و چی هست فقط دهنشون رو باز میکنن و هم تو صورتت هم پشت سرت هر چیزی می خوان میگن...

نمی دونم... این روزا تو ذهنم پر شده از سوال های بی جواب که نمی دونم اصلا با کی مطرج کنم... کیه که جواب بده...

فقط به دنبال اینم که هر چه زودتر برگردی...

قول می دم به احترام برگشتت هیچ شکایتی از رفتارهای اطرافیانت نکنم که همش از روی بی انصافیه و نمی تونم هیچ حرفی بزنم و فقط دارم این روزها گوش می کنم و تو دلم می مونه...

خیلی روزای سختی شده... هر روزش واقعا یک ساله...

تنها کسی که می تونه جوابشون رو بده الان نیست و تنها زجری شده که داره عذابم میده

به کی شکایت کنم آخه؟؟؟

سرزنش

چقدر بهت گفتم به دردت نمی خوره، بی بند و باره، به هیچ چیزی  قید و بند نداره گفتی با اخلاقه، انسانه...

گفتم پس فرا که رفت سراغ یکی دیگه می فهمی وقتی می گم آدمی که به هیچ چیزی پایبند نیس راحت ازت می گذره یعنی چی ، مگه گوش کردی، هی گفتی من به اندازه چشمام بهش اعتماد دارم، اجازه نمی دم اینجوری قضاوت کنی

چند ماه پیش گفتم دیگه بر نگرد، وقتی یک بار به ذهنش رسیده تو رو بذاره کنار بازم می تونه، یک ماه دیگه باز همین اوضاعه ها، گفتی نه، من می شناسمش

هنوز یک ماه هم نشده بود که... خوب ببین، من بهتر آدم می شناسم یا تو

حالا بشین اینقدر اشک بریز و ناله کن که خون گریه کنی، پس کجا رفت اون همه شناخت و انسانیت؟؟ پس چرا دیگه قسم نمی خوری که حاضر نیس بره با یکی دیگه باشه؟؟ خوبه خودت دیدی، می دونم حتی اگه خودمم می کشتم باور نمی کردی...

خاک بر سرت.... برو دیگه، دو ماهه خفه کردی خودتو از بس گریه کردی... خستم کردی!

....

....

....

جوابی جز سکوت نیست!!!!

خواستی نشون بدی که دیگه برات اهمیتی ندارم؟ تونستی...

خواستی نشون بدی از اینکه نامردی کردی خوشحالی؟ تونستی...

خواستی بهم حالی کنی برو؟ بازم تونستی...

خواستی بگی اشکات اصلا برام مهم نیست؟ اونم تونستی...

خواستی با حرفات منو بشکنی؟ موفق شدی...

امروز دور دست توئه، حرف حرف توئه، نوبت ما هم میرسه... قول میدم اون روز، من مثل تو نکنم، چون می دونم هر ثانیه ی این لحظه ها چقدر سخت میگذره...

درسته این روزها به همه چیز بدبین شدم ولی ته دلم آرومه که خدا داره می بینه...

فکر کردی از این می ترسم که با کس دیگه ای باشی؟ نه عزیزم، حال امروز من مثل کسیه که داره بالای سر عزیز مرده اش گریه می کنه و خاطرات داغونش می کنه...

نترسم که با دیگری خو کنی      تو با من چه کردی که با او کنی

من و تو

پا به پای تو....

تو خندیدی و من اشک ریختم...

تو نوشتی و من آه کشیدم...

تو سخن گفتی و من در ذهنم مرور کردم...

تو گذشتی و من ماندم...

تو شکستی و من سکوت کردم...

من چند سال از زندگیم را باختم و تو همه را...

خواهی فهمید...

باز هم خدا مرا بیشتر دوست دارد، این را هم من فهمیدم و تو هنوز....

مردم این روزگار

این روزها تو فکر تموم آدما اینه که جامعه را آگاه کنند، جامعه باید فرهنگ سازی شه که شرایط مساعد شه، آدما باید روشن فکر باشند، باید آدم ها تغییر کنند، باید دید وسیعی نسبت به همه چیز داشته باشند... خلاصه، نسبت به همه چیز نظر می دن و بالای کرسی قضاوت می شینن و هر جور دلشون بخواد به بقیه نگاه می کنن و اگر طرف بخواد از خودش دفاع کنه سریع موضع می گیرن که عقب افتاده اس، چیزی از مشکلات مملکت نمی فهمه، الکی خوشه و این حرفا....

ولی من به این رسیدم که انسان بودن به معنای واقعی نه روشن فکری می خواد و نه علم، نه شهرستانی بودن حالیشه و نه تهرانی، نه پیر بودن لازمشه و نه جوان بودن.... یک بچه 5 ساله هم می تونه بفهمه انسانیت یعنی چه، می تونه بفهمه خیانت چیه و می تونه بفهمه مشکلات جامعه یعنی چی و برای این درک و شعور نیازی به این نداره که فکر کنه دیگران هیچی نمی فهمن...

من به این رسیدم که وقتی یک جا نشستی و برای یک خانواده غصه می خوری 100 سال هم غصه بخوری به اندازه این بهشون آرامش نمیده که یک دقیقه کنارشون باشی و باهاشون همدردی کنی و بتونی بهشون امید بدی چون اونا به فکر هر راهی هستند که زندگی کنند و کافیه این امید را تو بهشون بدی. 

من به این رسیدم ه تا ما انسانها خودمون و ذات خوذمون را اصلاح نکنیم و فقط اسم انسان بودن را به یدک نکشیم نمی تونیم بفهمیم مردم چشونه و چی می خوان، همه ما حرف می زنیم و خودمون را آخر درک و شعور می دونیم ولی غافل از اینکه حتی ببینیم بدترین نامردی ها را در حق نزدیک ترین اطرافیانمون انجام دادیم و داریم صاف صاف به بقیه خرده می گیریم.

اکثر ما تحصیل کرده ها و روشن فکر ها و بزرگتر ها و به اصطلاح شهری ها دقیقا کارهایی را می کنیم که یک عمری ازشون متنفریم و همیشه بقیه را به خاطر انجامش محکوم می کنیم، هممون دروغ گویی بیش نیستیم.

امروز

امروز احساس کردم واقعا یه دنیای دیگه ای جز دنیای محدود منم وجود داره، دنیای کودکی که دوست داشتم یک لحظه اش را با تمام دنیام عوض کنم...

امروز فهمیدم اصلا زندگی نمی کنم بلکه خودم را با یک سری مشکلات مسخره سرگرم کردم و تازه دارم بابتشون گریه می کنم....

امروز همه جور احساسی را ظرف چند ساعت تجربه کردم....

امروز یکی از بهترین و پر شور ترین و با تجربه ترین روزای زندگیم بود...

امروز معنای انسانیت را برای اولین بار تجربه کردم....

امروز فهمیدم که چقدر دوستم داری، چه روزای زیبایی داری جلوی روم قرار میدی....

امروز احساس کردم چقدر همین زندگی که به نظر یک سری از بندگانت مسخره است قشنگه و یه عده بابتش دارن واقعا تلاش می کنن....

امروز...

امروز...

واقعا بهترین هدیه از طرف تو بود، واقعا تنهام نذاشتی و اینو دارم با تک تک سلول های وجودم احساس می کنم...

چقدر این روزا، این حس ها و دوست داشتن تو زیباست، چقدر تنهایی را با تو پر کردن لذت بخشه...

کاش هیچ وقت این احساس را با هیچ احساسی تو دنیا عوض نکنم...


سالها دل طلب جام جم از ما میکرد     وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

آرامش

احساس می کنم واقعا دوست دارم تنها باشم نه از سر اینکه خیلی ناراحتم، نه، به خاطر اون حس آرامشی که دارم و بهم دست میده، یه چیزی که فراموش کرده بودم و این مدت اصلا بهش توجه نمی کردم این بود که انسان ذاتا موجود تنهاییه و اینکه بخوای این تنهایی را یک نفر دیگه با وقت گذاشتن برات پر کنه خودخواهی محضه، یه انسان هر چقدر هم دوست و آشنا داشته باشه، هر چقدر هم یکی رو داشته باشه که واقعا دوستش داشته باشه بازم تنهاست و این جمله تنها عبارتیه که تونست من رو تو این مدت سخت، آروم نگه داره، باعث شد واقعا زندگی کنم و اون همه ترس از وابستگی منو داغون نکنه و به خودم بیام نه الهام نه دوستت نه عشقت و نه حتی پدر و مادرت هیچ کدوم اون حس آرامشی که در تنهایی باید بهت منتقل بشه را بهت انتقال نمی دن، چون مشکل از انتظارات بی مورد منه که وقتی دارم گریه می کنم توقع دارم نزدیک ترین فرد بهم آرومم کنه، وقتی می خوام با کسی حرف بزنم اطرافیان خواهان شنیدن باشند و همه اینا باعث تنش و بحث و مشاجره میشه و از اونی که واقعا تمامی اون خواسته ها را بدون منتی برآورده می کنه غافل می مونم.

دوست داشتن و عشق ورزیدن و با یکی بودن و حرف زدن و گشتن و تفریح کردن و گریه کردن و دادو بیداد کردن رو هم امتحان کردم ولی بعد از اون همه تنش، بعد از اون همه بحث و دعوا، بعد از اون همه گریه زاری به جایی رسیدم که هیچ چیزی جز این آرامش را نمی خوام و کسی که تمام این مدت همراهیم کرد و نگذاشت تنها باشم و هر موقع دلم گرفت و  احساس کردم از ناراحتی دارم داغون میشم نه کسی بود که فکر می کردم بدون اون زنده نیستم، نه دوستی و نه حتی مادرم، کسی که تمام این مدت، یا خیلی جاها فراموشش کردم یا حضورش برام کمرنگ شده بود و تو این زمان حساس، تنهام نذاشت، حتی نذاشت یک لحظه از ناراحتی یک قطره اشک بریزم و زمانی خودش رو نشون داد که براش جایگزین گذاشته بودم تو زندگیم و بهم ثابت کرد هیچ کسی به اندازه اون دوستم نداره، به اندازه اون به حرفام گوش نمیده و به اندازه اون آرومم نمی کنه.

خیلی بزرگی !!! یکی دیگه زخم دل میزنه و تو مرهم دل میشی....

ازت خجالت می کشم معبود من!!

زمان

گاهی انسان دوست داره از زمان انتقام بگیره، که چرا بعضی وقتا تند نرفت؟ چرا آروم حرکت نمی کنه؟ چرا توقف نمی کنه؟ اصلا براش اهمیتی نداره کی داره چی کار می کنه، کی چه احساسی داره، کی از فرط ناراحتی میگه لعنتی زودتر برو، کی از فرط خوشحالی میگه تو رو خدا نرو، براش هیچی مهم نیست، فقط با بی رحمی و با یه سرعت یکنواخت حرکت می کنه و و به من و تو ثابت می کنه که زندگی یعنی گذر همین لحظه ای که درش هستی، اگر خوبه واست میشه خاطره ی فردا... اگر هم رنج آوره میشه.... نمی دونم بگم چی میشه فردا برات...

شایدم خیلی بی رحم نیست، از بس چیزای تکراری دیده دیگه براش اصلا جالب نیس، همش میگه میگذره براش من می دونم، من زیاد دیدم، حتی می تونم بگم چی میشه آخر این قضیه.

نمی دونم، شاید بعضی وقتا دوست دارم جای زمان باشم با همون حس بی خیالی چون فکر می کنم اون فهمیده که هیچ چیزی ارزش شادی یا ناراحتی زیاد را نداره.


تو مرا شکستی

                     آفرین به تو

      با همه نشستی

                             آفرین به تو


                            تو با من عهدو وفا رو بستی، خودتم گسستی

                                                                                     آفرین به تو

مکافات

ترس و مکافات....

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!

کی می تونه کمکش کنه؟ کی می تونه از این رنجی که می کشه رهاش کنه؟

نمی دونم چه دعایی در حقش کنم... چرا و... چرا....

دغدغه ذهنی من

گشتن در فیس بوک خیلی برام جالبه، یکی همش دنبال اوضاع سیاسیه، یکی داره واسه فوتبال حرف می زنه، یکی ناراحته اینه که مشروط نشه، یکی از دلتنگی شکایت داره... هر کس به یه نحوی حرف دلش رو میزنه...

در واقع یه جایی که می تونی تمام دغدغه های ذهنی افراد را یک جا ببینی...

منم خواستم چیزی بنویسم اما نشد، هر چی سعی کردم راحت بگم ولی هی پاک کردم، دقیقا نمی دونم دغدغه ذهنی الانم چیه.... شاید دلتنگی، شاید از دست یه عده ناراحتم شایدم عصبانی، شاید هم به این فکر می کنم چطوری می شه جلوی یه نفر قربون صدقه اش بری ولی از ته دل دوست داشته باشی بمیره، اصلا نباشه...

هر چی هست به این رسیدم که هیچ چیز هیچ ارزشی در این دنیا نداره، همه حرفها، ناراحتی ها، دوستی ها، جدایی ها، باعث می شه بزرگتر شی... و هر چه بزرگتر می شی می فهمی چیزهای کمتری ارزش این رو دارن که خودت رو به خاطرشون اذیت کنی... کمتر کسی ارزش این رو داره که نگرانش باشی یا حتی بهش کمک کنی... خلاصه کلام انسانیت، رفاقت، معرفت، گذشت داره در بین ماها دفن میشه... داره بی ارزش می شه... داریم با چه قیمتی همین جوری میفروشیم نمی دونم.... به چه بهایی؟؟

با اینکه می دونم منم دارم همین جوری میشم ولی این احساس نه تنها من را ارضا نمیکنه بلکه از خودم متنفر میشم... برام اهمیتی نداره که بقیه چه حسی به من دارن مهم اینه که خودم از خودم راضی باشم، مهم اینه که به یاد آوردن خاطرات زجرم نده و یا شرمسارم نکنه وگرنه هیچ کدوم از کسایی که اطرافم میبینم همیشگی نیستند چه اونایی که واقعا دوسم دارن، چه اونایی که واقعا ازم متنفرن، چه اونایی که ظاهرن ازم متنفرن ولی ته دلشون دوسم دارن و چه اون افرادی که در ظاهر برام میمیرن ولی دوست ندارن حتی زنده باشم... هیچ کدوم برام نمی مونن...

فقط این باید همیشه یادم بمونه که....

                                               آدمی را آدمیت لازم است

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش   

                                           بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش


      ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال  

                                                مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

هیچ کس چیزی برای گفتن نداره، هیچ کس نمی دونه چرا این جوری شد یعنی در واقع می دونن ولی نمی خوان به روی خودشون بیارن...

به همین راحتی داره همه چیز خراب می شه...

هیچ کس نمی تونه از چیزی که تو ذهنش می گذره حرفی بزنه.... شُک بدی بود....

هر چند ساعتی فقط صدای یک آه بلند و طولانی را می تونی بشنوی....

خیلی نامردیه... خیلی بده مقصر این اتفاق بد بودن....

کاش زودتر این وضعیت درست شه....

گله

خیلی دلم گرفته، دنبال یه جایی می گردم که بهش پناه بیارم، نمی دونم به چی فکر کنم، نمی دونم باید چه اتفاقی بیفته که این شرایط نباشه...

بی اختیار گریه ام گرفت، به خدا شکایت می کنم... نمی دونم چرا با زندگیم اینجوری می کنه... دیگه شک کردم که باهام لج کرده یا این کاراش واسه اینه که خیلی دوستم داره... آخه مگه میشه؟؟؟

خیلی تلخه، خیلی تلخه ببینی داری به خاطر بقیه زندگی می کنی.... حتی به خاطر بقیه نمی تونی بمیری...

آخه این چه زندگی گهیه که حتی اختیار مرگ خودتم نداری؟؟؟

اگه می دونستم بعد از اون روزای خیلی قشنگ گذشته قراره این روزای تلخ را تحمل کنم آرزو می کردم هیچ وقت بزرگ نشم...

قبلا خدا واسم خیلی بزرگ بود، خیلی صفت های خوبی داشت ولی الان.... خیلی بی انصافی....

کاش می دونستم لذت می بری از این وضعیت که می بینی یا واقعا باید صبر کنم چون به صلاحه؟؟

می خوای چی رو بهم ثابت کنی؟؟ دوست داری ببینی یه روزی زانو زدم می گم دیگه رسیدم به آخر خط؟؟ دیگه نمی تونم بگم درست می شه الهام، بلاخره یه راهی پیدا میشه، بعد 4 روز بعدش وضع بدتر شه....

آخه تو بودی به چنین خدایی چی می گفتی؟؟

خوب نگاه کن ببین... ببین چی شدم؟؟ من این بودم؟؟

هر وقت رنجشی دیدی حتما کسی هست که بری گله کنی پیشش... شکایت تو را می شه پیش کی برد؟؟

اگر کاری نمی کنم که از این زندگی راحت شم واسه اینه که متاسفانه بازگشت همه به سوی توست....

تا حالا شده...


تا حالا شده به این فکر کنی که چه راههایی واسه حل مشکلت وجود داره ولی نتونی به هیج جایی برسی...

تا حالا شده حس کنی کاش اصلا نبودم، نه که میمردم، نه... اصلا از اول نبودم... دوست داری یه ذره شی بری به ناکجا آباد....

تا حالا چنین حسی داشتی که چشم باز کنی ببینی تو یه کوچه ی بم بست ایستادی که روبروت رو دیوار نوشتن بازگشت ممنوع....

تا حالا شده وقتی به آدمای اطرافت نگاه می کنی برات سوال بشه که چرا مهربونی؟؟ چرا علاقه؟؟ چرا... و چرا...

تا حالا شده از نامردی ای که در حق کسی می کنی لذت ببری در عین حال از حس عذاب وجدان خودت گریه ات بگیره ولی ندونی دیگه باید چیکار کنی....

تا حالا شده دوستت از قهقهه ی تو شاد شه و به تو حسودی کنه و تو بعد بری تو حیاط و در تنهایی خودت گریه کنی...

تا حالا شده با وجود تمام دوستای خوبی که اطرافت هستند احساس تنهایی کنی و نتونی بگی...

تا حالا شده دنبال یه فرد غریبه، یکی که اصلا تو رو نشناسه بگردی که بگی چی اذیتت می کنه....

تا حالا شده از ترحم بیزار شی....

تا حالا شده؟؟؟....

چرا با وجود این همه آدم، این همه دوست، باز هم ما آدما اینقدر تنهاییم که دست آخر به اشک رو میاریم...

چرا با وجود این همه سرگرمی، این همه تفریح و راحتی، باز هم خنده هامون تصنعیه....

چرا همه برای فرار از تنهایی دنبال راهکار می گردیم و خودمون را مشغول می کنیم....

این افکار یه حس خیلی بد رو در تو به وجود میاره و من به تمامش رسیدم در یک لحظه....

آشفته تر از پیش به ساحل زده امشب       دریا همه جان است و به لب آمده امشب

نمی دونم از کجا بگم و باید چی بگم. حس می کنم فقط می خوام که آروم باشم، هفته بدی بود و این روز آخر خیلی بدتر از بقیه روزها...

کاش ما آدما جرئت حرف زدن داشتیم و به ترسی که درونمون هست نمی گفتیم غرور....

بعضی وقتا خیلی واسه جبران دیر می شه، گاهی دیگه اصلا فرصتی نمی مونه، خیلی شوخی شوخی همه چیز جدی شد و نمی دونم چی شد اصلا... همون طوری که همه چیز شوخی شوخی به اینجا رسید و هر دو نا خواسته .....

یه جایی خوندم بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند و قورباغه ها جدی جدی زخمی میشند!

ولی من به نظرم شوخی خوبی بود که به این جدیت رسید.

ما آدم ها همیشه سر نقطه ضعف هامون ضربه می خوریم...

هر دو امتحان بدی دادیم... و مقصر کی بود نمی دونم....

آره! امشب نیز گذشت و این آخرین فرصت بود که هر دو از دست دادیم....

همه چیز تموم شد....

بچگی

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم.

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود ،کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن تنها نگاه کافی بود.

کاش قلب ها در چهره بود، اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد، بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو می دیدن، بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه.

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم، بزرگ شدیم تو خلوت.

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست، بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه.

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم.

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت، بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم.

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم، بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه.

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود، بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه.

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود، بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم. 

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم، بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی.

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند، بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد.

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت، بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره.

بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم.

من...

چه بگویم وقتی زبانی نیست که یارای گفتن باشد...

وقتی گوشی نیست که یارای شنیدن باشد...

وقتی دلی نیست که یارای فهمیدن باشد...

سکوت...و باز هم سکوت...

در دلم سنگینی می کند کوله باری از حرف های ناگفته...

چه دنیای غریبی ست، دوست داشتم بدانم اگر روزی، لحظه ای، تمام این فریاد های حبس شده در گلو آزاد می شدند چه می شد؟ .... بی شک گوش فلک کر می شد...

با تو از چه بگویم؟

از حرف هایی که بارها در دل پروراندم و حتی یک بار هم بر زبان نیامد؟

نه! من سزاوار شکستن نیستم...

برو... حال من خوب است... چنان خوب که ملالی جز دوری آرامگاهم ندارم...!


وقتی بزرگ می شوی...

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می كشی به گربه ها سلام كنی و برای پرنده هایی كه آوازهای نقره ای می خوانند دست تكان بدهی. خجالت می كشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی كه مادرشان بر نگشته، فكر می كنی آبرویت میرود اگر یكروز مردم _همانهای كه خیلی بزرگ شده اند_ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند. وقتی بزرگ می شوی دیگر نمیترسی كه نكند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت كوهها سرك بكشی و خانه خورشید را از نزدیك ببینی دیگر دعا نمی كنی برای آسمان كه دلش گرفته ، حتی آرزو نمی كنی كاش قدت می رسید و اشكهای آسمان را پاك می كردی وقتی بزرگ می شوی قدت كوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می كنند. آنها آنقدر دورند كه تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی كنی. وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می كشی و درمراسم تدفین درختها شركت می كنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یكروز یادت می افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای ، آنروز دیگر خیلی دیر شده است. فردای آنروز تو را به خاك می دهند و می گویند: خیلی بزرگ شده....