یادم میاد دبیرستان که بودم تمام عشقم نوشتن بود، سر کلاسها، زنگهای تفریح، یا پنج شنبه ها شب مینشستم پای نوشتن، خوب یادمه آهنگ از کرخه تا راین رو میزاشتم و مینوشتم، عشق من نوشتن داستان بود، تخیل، تصویر سازی
انقدر مینوشتم که یا جوهر خودکارم تموم میشد یا شونه ام سوزش بدی میگرفت، نگاه میکردم میدیدم ساعت 4 صبحه و من از 8 شب داشتم مینوشتم
همیشه بابام با اینکار مخالف بود و میگفت رو درسش تاثیر میزاره، خیلی تلاش کردم تا بابام رو راضی کنم برم واسه کلاسهای فیلمنامه نویسی، قبول نمیکرد اونم بخاطر تعصبات مسخره
تا اون زمان همش باید بیخیال حرف بقیه میشدم که بعضا اگه نوشته ای از من میخوندن همش نگران میشدن که نکنه این خاطراتشه، نکنه با کسی ارتباط داره، نکنه ...... درست یادمه که خیلی نگران این موضوع بودم که کسی داستانهای منو نخونه که مگر فکر بدی در موردم نشه و از طرفی نمیتونستم ننویسم
تا اینکه سال سوم دبیرستان شد و من تمام تابستون داستان مینوشتم و مهر ماه ویرایش کردم، طبق روال هر سال داستانم را تحویل میدادم و مطمئن بودم که باز من رتبه اول را میگیرم ولی اون سال اوضاع فرق کرد، مدیر جدیدمون نسبت به داستان نویسی من اعتراض کرد، اعتراض به اینکه این دختر زیادی خیال بافی میکنه و باید بره روانشناس، اعتراض به این کار من زیاد شد، پدر و مادرم تمام تلاششون رو کردن که من هیچ وقت دیگه تنها نباشم که ننویسم و مثلا به درسم برسم
درست یادمه که اون روزها واسم زجر آور بود، بدون حتی دقیقه ای تنها بودن، حتی موقع درس خوندن کسی پیشم بود
همش حسرت اون لحظه هایی رو داشتم که باز برم تو پاگرد پله های بین طبقه دوم و پشت بوم و بنویسم ولی نشد که نشد و این شد که به یکباره نوشتن برای من به حسرت تبدیل شد
دانشگاه قبول شدم، مهندسی صنایع صنعتی شریف، چیزی که دوس داشتم ادبیات باشه یا حقوق، میتونم بگم به هیچ وجه در دانشگاه آدم موفقی نبودم چون اصلا من به درد محیط فنی نمیخورم
دیگه هر از گاهی یه جایی یه چیزی مینوشتم ولی نه به صورت مداوم، صرفا واسه خالی شدن ذهنم
عشق من اجتماعه، مردمی که توش زندگی میکنن، من بر خلاف خیلی از آدما یه زندگی مرفه و آروم داغونم میکنه، من عاشق تنشم، عاشق درگیر شدن، سرم درد میکنه واسه بحث واسه جرم، جنایت واسه صفحه حوادث روزنامه، منو چه به محیط فنی
بابا دغدغه ذهنی من آدمهای اطرافمن، دغدغه من شناخت جامعه و تحلیلشه نه فروش شرکت فلان
تمام زندگی من خلاصه شده بود در اون لحظه ای که می نشستم کف مترو و از اول تا آخر خط، به آدمایی که میومدن و میرفتن فکر میکردم و هیچ حسی واسم از اینا لذت بخش تر نبود
گاهی این حس ننوشتن عذابم میداد چون من وقتی چیزی بیاد تو ذهنم همه محیط اطراف برام از بین میره، چیزی نمی بینم و نمی شنوم و مگر همون حس و تا در قالب کلمات بیان نشه آروم نمیگیرم
به یکباره نمیدونم چی شد که بین این همه دغدغه و کار و آینده و این مسخره بازیا به فکر نوشتن افتادم
نمیدونم شاید مثل یه حس غریزی که در آدم وجود داره و اوایل نسبت بهش ولع داره مثل تشنگی که انقدر آب میخوری که بالا میاری یا شاید حس رابطه جنسی که همون اوایل تمام ذهن و فکرت میشه تا وقتی که آروم بگیری
این روزهای من شده همین حس، شده پر از کاغذهایی که یکی پس از دیگری سیاه میشن و حس آرامشی که داره کم کم بهم دست میده، انگار بعد از سالها به دنیای خودم برگشتم
این روزها با تمام بیقراری و آشفتگی هاش برام لذت بخشه و حسی دارم که شاید تا حالا نداشتم
این روزهای من .....