گاهی با دنیای خودت بیگانه ای، با تمام آنچه عمری زندگی کرده ای، گاهی نمیدانی اینها به تو تعلق دارند یا تنها برای سرگرم کردنت بوده اند
گاهی داری راهی را میروی که میدانی موفقیت در آن خلاصه شده، میدانی همه آینده ت با آن تضمین است ولی دوست نداری، برمیگردی به دنیای که به تو تعلق دارد، دنیای ذهن و خیالات خودت، دنیای موسیقی، نوشتن، آواز
نمیدانی بروی، بمانی، توقف کنی، برگردی.... شاید دوست داری زمان بایستد، تو در زمان گم شوی، در زندگی محو شوی، ذهنت یر است از آشفتگی... از نابسامانی... میگویی این راه را میروم بعد میروم سراغ دوست داشتن هایم آنها را همیشه میشود به دست آورد ولی باز هم نمیشود.... تا تکه کاغذی با یک خودکار میبینی تمرکزت بهم میریزد، تا تنها میشوی تمام خواندنی ها به سراغت می آیند که برای دل خودت بخوان و زمزمه کن
من به این دنیا تعلقی ندارم، هیچ جذابیتی برایم ندارد و نمیدانم چرا
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 13:41 توسط الهام فخاری
|
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)