سرزمین من جائی است .....
سرزمین من جائی ست که دختری خوب جلوه می کند که عاشق نشود، احساسی به جنس مخالف پیدا نکند مگر بعد از زمانی که به او اجازه دهند و بگویند اکنون زمان عاشق شدن توست! پس عاشق شو!
عاشق شدن در اینجا یعنی سکوت در برابر خواسته هایی که مردی بر تو تحمیل می کند، سکوت یعنی عاشقی....
مردان سرزمین من می توانند هر چند بار که بخواهند عاشق شوند، احساس دوست داشتن را تجربه کنند و خرده ای بر آنها نیست ولی .... ولی وای بر دختری که در زندگیش احساسش را سرکوب نکند و چندین بار در معرض عاشق شدن قرار بگیرد، همان مردان نگاه هرزه بر وی دارند، نگاه سنگین به کسی که بنا به طبیعت زندگی جلوی احساسش را نگیرد و او محکوم به طرد شدن است....
این واقعیت در نظر گرفته نمی شود که این دختر برای خوب بودن در نظر اطرافیان محکوم است به فنا، چه شب هایی که با چشمان گریان سر بر بالین می نهد و چه صبح هایی که با حس بد تنهایی چشم باز می کند و چه غروب هایی که در حسرت یک پیاده روی دو نفره از پنجره به بیرون می نگرد، چه حس هایی تنهایی را که باید با جان و دل تحمل کند و به واقع بگویم سرکوب کند که نکند جامعه به دیده ی بد به او نگاه کند، نکند قضاوتش کنند، نکند بگویند عاشق شده است .... نکند همسر آینده اش به جرم دوست داشتن که امری طبیعی ست او را سرزنش کند.... نکند .....
اگر واقعا طبیعت زندگی این است و احساس به جنس مخالف امری زشت و ناپسند است و این حس قوی و غریزی نیست پس چرا به دنبال انکار آن هستیم؟
چرا میلیونها روانشناس در دنیا به دنبال ارائه راه حل برای مشکلات عاطفی و احساسی اند؟
چرا این حس انسان را به مرز خودکشی و مرگ و نابودی می کشاند؟
چرا عاشق برای از دست دادن معشوق گریه و عزاداری می کند؟
چرا می خواهیم تمام این معضلات را نادیده انگاریم و به دنبال پاک کردن صورت مسئله باشیم؟
چرا به دنبال راه حل صحیحی برای کنترل این احساس نیستیم به جای اینکه آن را سرکوب کنیم و یا زشت بدانیم؟
همه اینها درد است، دردهایی که می کشیم، می بینیم، قبول می کنیم و در پایان همه انکارشان می کنیم، چون همه ما چه پسر چه دختر، چه پیر و چه جوان نمی خواهیم بپذیریم که حس عشق، تنها یک حس طبیعی و غریزی ست و بس .... باید با آن صحیح برخورد شود
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)