می دونم، تو راست میگی ولی چی بگم دیگه

واقعا نمی تونم اینجوری شاهد اشک ریختنت باشم ولی راهی برام نمونده

این وضعیت به هیچ جایی نمی رسه، به خدا به خاطر خودته

هیچ بهونه و دلیلی نمی تونه منکر این علاقه تو بشه ولی دنیای من دیگه خیلی متفاوت از قبل شده

دیگه واژه ای به نام عشق واسم بیگانه شده و این دست من نیست

دیگه نمی تونم بیشتر از این خودمو گول بزنم

دوست داشتم تلفن رو بردارم بگم همه اینایی که گفتم شوخی بود شاید یکم از بار عذاب وجدانی که دارم کم شه

آره همه اینا بهونه بود، دروغ می گفتم ولی چه کنم، دیگه راهی نبود

سکوت و بی تفاوتی من در مقابل اشکهای تو نشان از دوست نداشتن نیست، چه کنم که راهی جز سردی نمونده

ادامه این وضعیت یعنی خیانت به احساس پاک تو، یعنی اینکه دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره

یعنی این زندگی کوفتی الان

به این ایمان آوردم که یک انسان شاید تو زندگیش افراد مختلفی را دوست داشته باشه ولی فقط و فقط یک بار عاشق میشه و بس

و چه بدتر اینکه محکوم شی به دفن اون یک بار عشق، دفن تمام اون خاطرات...

و از اینم بدتر اینکه راه دفن کردن اون خاطرات به بازی گرفتن احساس پاک یک نفر دیگه باشه

به خدا عذاب آوره تو به من فکر کنی و من به خاطرات گذشته ام

به خدا عذاب آوره وقتی نمی تونم اینا رو بهت بگم وقتی روزی صد بار تو ذهنم مرور میشن

به خدا سخته.... خیلی...

خوش به حالت که این وسط تو تا آخرش بودی، چیزی که همش می گفتم غیر ممکنه

تو رو خدا دیگه گریه نکن

بیشتر از این داغونم نکن

گریه نکن...