سرزنش

چقدر بهت گفتم به دردت نمی خوره، بی بند و باره، به هیچ چیزی  قید و بند نداره گفتی با اخلاقه، انسانه...

گفتم پس فرا که رفت سراغ یکی دیگه می فهمی وقتی می گم آدمی که به هیچ چیزی پایبند نیس راحت ازت می گذره یعنی چی ، مگه گوش کردی، هی گفتی من به اندازه چشمام بهش اعتماد دارم، اجازه نمی دم اینجوری قضاوت کنی

چند ماه پیش گفتم دیگه بر نگرد، وقتی یک بار به ذهنش رسیده تو رو بذاره کنار بازم می تونه، یک ماه دیگه باز همین اوضاعه ها، گفتی نه، من می شناسمش

هنوز یک ماه هم نشده بود که... خوب ببین، من بهتر آدم می شناسم یا تو

حالا بشین اینقدر اشک بریز و ناله کن که خون گریه کنی، پس کجا رفت اون همه شناخت و انسانیت؟؟ پس چرا دیگه قسم نمی خوری که حاضر نیس بره با یکی دیگه باشه؟؟ خوبه خودت دیدی، می دونم حتی اگه خودمم می کشتم باور نمی کردی...

خاک بر سرت.... برو دیگه، دو ماهه خفه کردی خودتو از بس گریه کردی... خستم کردی!

....

....

....

جوابی جز سکوت نیست!!!!

خواستی نشون بدی که دیگه برات اهمیتی ندارم؟ تونستی...

خواستی نشون بدی از اینکه نامردی کردی خوشحالی؟ تونستی...

خواستی بهم حالی کنی برو؟ بازم تونستی...

خواستی بگی اشکات اصلا برام مهم نیست؟ اونم تونستی...

خواستی با حرفات منو بشکنی؟ موفق شدی...

امروز دور دست توئه، حرف حرف توئه، نوبت ما هم میرسه... قول میدم اون روز، من مثل تو نکنم، چون می دونم هر ثانیه ی این لحظه ها چقدر سخت میگذره...

درسته این روزها به همه چیز بدبین شدم ولی ته دلم آرومه که خدا داره می بینه...

فکر کردی از این می ترسم که با کس دیگه ای باشی؟ نه عزیزم، حال امروز من مثل کسیه که داره بالای سر عزیز مرده اش گریه می کنه و خاطرات داغونش می کنه...

نترسم که با دیگری خو کنی      تو با من چه کردی که با او کنی

من و تو

پا به پای تو....

تو خندیدی و من اشک ریختم...

تو نوشتی و من آه کشیدم...

تو سخن گفتی و من در ذهنم مرور کردم...

تو گذشتی و من ماندم...

تو شکستی و من سکوت کردم...

من چند سال از زندگیم را باختم و تو همه را...

خواهی فهمید...

باز هم خدا مرا بیشتر دوست دارد، این را هم من فهمیدم و تو هنوز....

مردم این روزگار

این روزها تو فکر تموم آدما اینه که جامعه را آگاه کنند، جامعه باید فرهنگ سازی شه که شرایط مساعد شه، آدما باید روشن فکر باشند، باید آدم ها تغییر کنند، باید دید وسیعی نسبت به همه چیز داشته باشند... خلاصه، نسبت به همه چیز نظر می دن و بالای کرسی قضاوت می شینن و هر جور دلشون بخواد به بقیه نگاه می کنن و اگر طرف بخواد از خودش دفاع کنه سریع موضع می گیرن که عقب افتاده اس، چیزی از مشکلات مملکت نمی فهمه، الکی خوشه و این حرفا....

ولی من به این رسیدم که انسان بودن به معنای واقعی نه روشن فکری می خواد و نه علم، نه شهرستانی بودن حالیشه و نه تهرانی، نه پیر بودن لازمشه و نه جوان بودن.... یک بچه 5 ساله هم می تونه بفهمه انسانیت یعنی چه، می تونه بفهمه خیانت چیه و می تونه بفهمه مشکلات جامعه یعنی چی و برای این درک و شعور نیازی به این نداره که فکر کنه دیگران هیچی نمی فهمن...

من به این رسیدم که وقتی یک جا نشستی و برای یک خانواده غصه می خوری 100 سال هم غصه بخوری به اندازه این بهشون آرامش نمیده که یک دقیقه کنارشون باشی و باهاشون همدردی کنی و بتونی بهشون امید بدی چون اونا به فکر هر راهی هستند که زندگی کنند و کافیه این امید را تو بهشون بدی. 

من به این رسیدم ه تا ما انسانها خودمون و ذات خوذمون را اصلاح نکنیم و فقط اسم انسان بودن را به یدک نکشیم نمی تونیم بفهمیم مردم چشونه و چی می خوان، همه ما حرف می زنیم و خودمون را آخر درک و شعور می دونیم ولی غافل از اینکه حتی ببینیم بدترین نامردی ها را در حق نزدیک ترین اطرافیانمون انجام دادیم و داریم صاف صاف به بقیه خرده می گیریم.

اکثر ما تحصیل کرده ها و روشن فکر ها و بزرگتر ها و به اصطلاح شهری ها دقیقا کارهایی را می کنیم که یک عمری ازشون متنفریم و همیشه بقیه را به خاطر انجامش محکوم می کنیم، هممون دروغ گویی بیش نیستیم.