خواستی نشون بدی که دیگه برات اهمیتی ندارم؟ تونستی...
خواستی نشون بدی از اینکه نامردی کردی خوشحالی؟ تونستی...
خواستی بهم حالی کنی برو؟ بازم تونستی...
خواستی بگی اشکات اصلا برام مهم نیست؟ اونم تونستی...
خواستی با حرفات منو بشکنی؟ موفق شدی...
امروز دور دست توئه، حرف حرف توئه، نوبت ما هم میرسه... قول میدم اون روز، من مثل تو نکنم، چون می دونم هر ثانیه ی این لحظه ها چقدر سخت میگذره...
درسته این روزها به همه چیز بدبین شدم ولی ته دلم آرومه که خدا داره می بینه...
فکر کردی از این می ترسم که با کس دیگه ای باشی؟ نه عزیزم، حال امروز من مثل کسیه که داره بالای سر عزیز مرده اش گریه می کنه و خاطرات داغونش می کنه...
نترسم که با دیگری خو کنی تو با من چه کردی که با او کنی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 15:53 توسط الهام فخاری
|
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)