مردم این روزگار
ولی من به این رسیدم که انسان بودن به معنای واقعی نه روشن فکری می خواد و نه علم، نه شهرستانی بودن حالیشه و نه تهرانی، نه پیر بودن لازمشه و نه جوان بودن.... یک بچه 5 ساله هم می تونه بفهمه انسانیت یعنی چه، می تونه بفهمه خیانت چیه و می تونه بفهمه مشکلات جامعه یعنی چی و برای این درک و شعور نیازی به این نداره که فکر کنه دیگران هیچی نمی فهمن...
من به این رسیدم که وقتی یک جا نشستی و برای یک خانواده غصه می خوری 100 سال هم غصه بخوری به اندازه این بهشون آرامش نمیده که یک دقیقه کنارشون باشی و باهاشون همدردی کنی و بتونی بهشون امید بدی چون اونا به فکر هر راهی هستند که زندگی کنند و کافیه این امید را تو بهشون بدی.
من به این رسیدم ه تا ما انسانها خودمون و ذات خوذمون را اصلاح نکنیم و فقط اسم انسان بودن را به یدک نکشیم نمی تونیم بفهمیم مردم چشونه و چی می خوان، همه ما حرف می زنیم و خودمون را آخر درک و شعور می دونیم ولی غافل از اینکه حتی ببینیم بدترین نامردی ها را در حق نزدیک ترین اطرافیانمون انجام دادیم و داریم صاف صاف به بقیه خرده می گیریم.
اکثر ما تحصیل کرده ها و روشن فکر ها و بزرگتر ها و به اصطلاح شهری ها دقیقا کارهایی را می کنیم که یک عمری ازشون متنفریم و همیشه بقیه را به خاطر انجامش محکوم می کنیم، هممون دروغ گویی بیش نیستیم.
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)