این روزها تو فکر تموم آدما اینه که جامعه را آگاه کنند، جامعه باید فرهنگ سازی شه که شرایط مساعد شه، آدما باید روشن فکر باشند، باید آدم ها تغییر کنند، باید دید وسیعی نسبت به همه چیز داشته باشند... خلاصه، نسبت به همه چیز نظر می دن و بالای کرسی قضاوت می شینن و هر جور دلشون بخواد به بقیه نگاه می کنن و اگر طرف بخواد از خودش دفاع کنه سریع موضع می گیرن که عقب افتاده اس، چیزی از مشکلات مملکت نمی فهمه، الکی خوشه و این حرفا....

ولی من به این رسیدم که انسان بودن به معنای واقعی نه روشن فکری می خواد و نه علم، نه شهرستانی بودن حالیشه و نه تهرانی، نه پیر بودن لازمشه و نه جوان بودن.... یک بچه 5 ساله هم می تونه بفهمه انسانیت یعنی چه، می تونه بفهمه خیانت چیه و می تونه بفهمه مشکلات جامعه یعنی چی و برای این درک و شعور نیازی به این نداره که فکر کنه دیگران هیچی نمی فهمن...

من به این رسیدم که وقتی یک جا نشستی و برای یک خانواده غصه می خوری 100 سال هم غصه بخوری به اندازه این بهشون آرامش نمیده که یک دقیقه کنارشون باشی و باهاشون همدردی کنی و بتونی بهشون امید بدی چون اونا به فکر هر راهی هستند که زندگی کنند و کافیه این امید را تو بهشون بدی. 

من به این رسیدم ه تا ما انسانها خودمون و ذات خوذمون را اصلاح نکنیم و فقط اسم انسان بودن را به یدک نکشیم نمی تونیم بفهمیم مردم چشونه و چی می خوان، همه ما حرف می زنیم و خودمون را آخر درک و شعور می دونیم ولی غافل از اینکه حتی ببینیم بدترین نامردی ها را در حق نزدیک ترین اطرافیانمون انجام دادیم و داریم صاف صاف به بقیه خرده می گیریم.

اکثر ما تحصیل کرده ها و روشن فکر ها و بزرگتر ها و به اصطلاح شهری ها دقیقا کارهایی را می کنیم که یک عمری ازشون متنفریم و همیشه بقیه را به خاطر انجامش محکوم می کنیم، هممون دروغ گویی بیش نیستیم.