گله و شکایت
خیلی سخته که آدم تا این اندازه تنها شه، که هر کسی هر حرفی بخواد بزنه بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنه...
نمی دونم زندگیت رو، عمرت رو، تمام ذوق و شوقت رو... همه این ها را برای چی گذاشتی؟ واسه کی آخه؟؟
یه عده که هنوز بدون اینکه فکر کنن که واقعیت چی بوده و چی هست فقط دهنشون رو باز میکنن و هم تو صورتت هم پشت سرت هر چیزی می خوان میگن...
نمی دونم... این روزا تو ذهنم پر شده از سوال های بی جواب که نمی دونم اصلا با کی مطرج کنم... کیه که جواب بده...
فقط به دنبال اینم که هر چه زودتر برگردی...
قول می دم به احترام برگشتت هیچ شکایتی از رفتارهای اطرافیانت نکنم که همش از روی بی انصافیه و نمی تونم هیچ حرفی بزنم و فقط دارم این روزها گوش می کنم و تو دلم می مونه...
خیلی روزای سختی شده... هر روزش واقعا یک ساله...
تنها کسی که می تونه جوابشون رو بده الان نیست و تنها زجری شده که داره عذابم میده
به کی شکایت کنم آخه؟؟؟
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)