تا حالا شده...
تا حالا شده به این فکر کنی که چه راههایی واسه حل مشکلت وجود داره ولی نتونی به هیج جایی برسی...
تا حالا شده حس کنی کاش اصلا نبودم، نه که میمردم، نه... اصلا از اول نبودم... دوست داری یه ذره شی بری به ناکجا آباد....
تا حالا چنین حسی داشتی که چشم باز کنی ببینی تو یه کوچه ی بم بست ایستادی که روبروت رو دیوار نوشتن بازگشت ممنوع....
تا حالا شده وقتی به آدمای اطرافت نگاه می کنی برات سوال بشه که چرا مهربونی؟؟ چرا علاقه؟؟ چرا... و چرا...
تا حالا شده از نامردی ای که در حق کسی می کنی لذت ببری در عین حال از حس عذاب وجدان خودت گریه ات بگیره ولی ندونی دیگه باید چیکار کنی....
تا حالا شده دوستت از قهقهه ی تو شاد شه و به تو حسودی کنه و تو بعد بری تو حیاط و در تنهایی خودت گریه کنی...
تا حالا شده با وجود تمام دوستای خوبی که اطرافت هستند احساس تنهایی کنی و نتونی بگی...
تا حالا شده دنبال یه فرد غریبه، یکی که اصلا تو رو نشناسه بگردی که بگی چی اذیتت می کنه....
تا حالا شده از ترحم بیزار شی....
تا حالا شده؟؟؟....
چرا با وجود این همه آدم، این همه دوست، باز هم ما آدما اینقدر تنهاییم که دست آخر به اشک رو میاریم...
چرا با وجود این همه سرگرمی، این همه تفریح و راحتی، باز هم خنده هامون تصنعیه....
چرا همه برای فرار از تنهایی دنبال راهکار می گردیم و خودمون را مشغول می کنیم....
این افکار یه حس خیلی بد رو در تو به وجود میاره و من به تمامش رسیدم در یک لحظه....
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)