هدف زندگی چیزی نیست که من بشینم مثل یک تئوری بنویسم تو هم بگی آره هدف خوبیه پس بشه هدف من، یا بابا به درد نمی خوره دوست ندارم

بعضی ها میگن هدف من از زندگی اینه که به فلان جا برسم، آخه اینا اصلا هدف نیست، آره راست میگن برسی که چی بشه، بشی یه فرد مشهور که چی بشه آخرش

ولی اعتقاد من متفاوته و به این هم معتقدم که در قالب یک جمله یا یک نوشته هم نمی شه گفت چون لمسیه، باید حسش کرد، باید با اعماق وجودت احساس کنی که داری میری به راهی که ازش رضایت داری و سوالی با مضمون آخرش که چی به وجود نمیاد

هدف این نباشه که دنبال فلان کار بری یا بشی مثل فلان کس، دنبال خودت بری، دنبال اینکه ببینی خودت کی هستی، حتی چی میخوای هم نه، فقط خودت، به نظرم به اینجا که برسی تازه یه دنیای دیگه جلوی چشمت باز میشه

خدا اصلا به این سادگی که ما فکر میکنیم نیست، اصلا ما مگه فکر میکنیم؟ با یک سری حرفای بیهوده راه فکر کردن را برای خودمون بستیم، یا حتی میتونم بگم با یک سری تعصبات که هر موقع سوالی پیش میاد میگیم خدا فلان چیز را گفته دیگه، خوب این مثل حفظ کردن یک جوابه بدون اینکه بفهمیمش

دنبال هیچی نمیریم، فکر نمیکنیم، فقط بهانه گیری میکنیم که نه هیچ آخری نیست، نه... نه آدمی باش که غیر از خوردن و خوابیدن هیچی از زندگی نمی دونه، نه آدمی که بدون هیچ فکری فقط میگه نه

اولین مرحله اش انتقادپذیر بودنه که بزنم به تخته ماها همگی انتقاد پذیریم، همگی میگیم آره هر عیبی هست بگو، جالبه بگی بهت توهین میکنه، بدش میاد، موضع میگیره، بعد همون لحظه توی صورتت میگه من انتقادپذیرم، می بینی؟

آخه مملکته داریم؟؟ D: