من...
چه بگویم وقتی زبانی نیست که یارای گفتن باشد...
وقتی گوشی نیست که یارای شنیدن باشد...
وقتی دلی نیست که یارای فهمیدن باشد...
سکوت...و باز هم سکوت...
در دلم سنگینی می کند کوله باری از حرف های ناگفته...
چه دنیای غریبی ست، دوست داشتم بدانم اگر روزی، لحظه ای، تمام این فریاد های حبس شده در گلو آزاد می شدند چه می شد؟ .... بی شک گوش فلک کر می شد...
با تو از چه بگویم؟
از حرف هایی که بارها در دل پروراندم و حتی یک بار هم بر زبان نیامد؟
نه! من سزاوار شکستن نیستم...
برو... حال من خوب است... چنان خوب که ملالی جز دوری آرامگاهم ندارم...!
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 1:7 توسط الهام فخاری
|
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)