به خود رسیدن
از دنیای دور و برت، از تمام مشکلات، از تمامی شادی ها، از همه چیز دل بکنی
بری یک گوشه ای...
نه حرفی بزنی، نه گله، نه شکایت، نه درد و دل، نه حتی به چیزی یا کسی فکر کنی...
بشینی فقط حس کنی یکی شدنت رو با خدای خودت، حتی باهاش حرف هم نزنی...
اون لحظه حتی نمی تونم بگم چی می خوام ازش، چون هیچی نمی خوام، حتی نمی خوام حرف بزنم چون انگار خودمم...
کندن از این دنیایی که انسان را از انسانیت دور می کنه، از خود من، از ذات من، از ارزشهام، و یکی شدن با اونی که احساس کنی اصلا از رگ گردن هم نزدیکتر نیست، حتی کنارت نیست، جلوی چشمت هم نیست که به حرفات گوش کنه، اصلا یک موجود دیگه ای نیست... خودتی... خودِ خودت... خیلی زیباست و حتی فکر می کنم زیباتر از اون وجود ندارد...
عاشق تجربه ی دوباره این احساسم ولی نمی تونم، این زندگی خیلی غرقم کرده...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 11:16 توسط الهام فخاری
|
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)