آشفته تر از پیش به ساحل زده امشب دریا همه جان است و به لب آمده امشب
نمی دونم از کجا بگم و باید چی بگم. حس می کنم فقط می خوام که آروم باشم، هفته بدی بود و این روز آخر خیلی بدتر از بقیه روزها...
کاش ما آدما جرئت حرف زدن داشتیم و به ترسی که درونمون هست نمی گفتیم غرور....
بعضی وقتا خیلی واسه جبران دیر می شه، گاهی دیگه اصلا فرصتی نمی مونه، خیلی شوخی شوخی همه چیز جدی شد و نمی دونم چی شد اصلا... همون طوری که همه چیز شوخی شوخی به اینجا رسید و هر دو نا خواسته .....
یه جایی خوندم بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند و قورباغه ها جدی جدی زخمی میشند!
ولی من به نظرم شوخی خوبی بود که به این جدیت رسید.
ما آدم ها همیشه سر نقطه ضعف هامون ضربه می خوریم...
هر دو امتحان بدی دادیم... و مقصر کی بود نمی دونم....
آره! امشب نیز گذشت و این آخرین فرصت بود که هر دو از دست دادیم....
همه چیز تموم شد....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 2:16 توسط الهام فخاری
|
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)