دغدغه ذهنی من
در واقع یه جایی که می تونی تمام دغدغه های ذهنی افراد را یک جا ببینی...
منم خواستم چیزی بنویسم اما نشد، هر چی سعی کردم راحت بگم ولی هی پاک کردم، دقیقا نمی دونم دغدغه ذهنی الانم چیه.... شاید دلتنگی، شاید از دست یه عده ناراحتم شایدم عصبانی، شاید هم به این فکر می کنم چطوری می شه جلوی یه نفر قربون صدقه اش بری ولی از ته دل دوست داشته باشی بمیره، اصلا نباشه...
هر چی هست به این رسیدم که هیچ چیز هیچ ارزشی در این دنیا نداره، همه حرفها، ناراحتی ها، دوستی ها، جدایی ها، باعث می شه بزرگتر شی... و هر چه بزرگتر می شی می فهمی چیزهای کمتری ارزش این رو دارن که خودت رو به خاطرشون اذیت کنی... کمتر کسی ارزش این رو داره که نگرانش باشی یا حتی بهش کمک کنی... خلاصه کلام انسانیت، رفاقت، معرفت، گذشت داره در بین ماها دفن میشه... داره بی ارزش می شه... داریم با چه قیمتی همین جوری میفروشیم نمی دونم.... به چه بهایی؟؟
با اینکه می دونم منم دارم همین جوری میشم ولی این احساس نه تنها من را ارضا نمیکنه بلکه از خودم متنفر میشم... برام اهمیتی نداره که بقیه چه حسی به من دارن مهم اینه که خودم از خودم راضی باشم، مهم اینه که به یاد آوردن خاطرات زجرم نده و یا شرمسارم نکنه وگرنه هیچ کدوم از کسایی که اطرافم میبینم همیشگی نیستند چه اونایی که واقعا دوسم دارن، چه اونایی که واقعا ازم متنفرن، چه اونایی که ظاهرن ازم متنفرن ولی ته دلشون دوسم دارن و چه اون افرادی که در ظاهر برام میمیرن ولی دوست ندارن حتی زنده باشم... هیچ کدوم برام نمی مونن...
فقط این باید همیشه یادم بمونه که....
آدمی را آدمیت لازم است
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)