انسانیت
خدای من چرا برام عادی نمی شه؟ چرا همش اون صحنه ها جلوی چشمامه؟ چرا حتی یک لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمی رن؟ چیزهای ساده ولی در عین حال غیر قابل باور دیدم که نمی تونم فراموش کنم...
دوست داشتم سر کلاس بهش بگم مرده شور هرچی درس و نمره است اون کاغذ لعنتی را بگذار کنار و راحت حرف بزن، موضوعش مهم نیست فقط حرف بزن، نترس، نگاه کن ببین... مگه اینا که دارن گوش می کنن کی ان؟ مگه چه فرقی با تو دارن ؟ به خدا نداشتن قدرت بیان اول تمام مشکلاته، اگه نتونی حرف بزنی مساوی با اینه که اصلا نمی تونی کاری بکنی... آخه عزیز من چرا؟ چرا؟.... چرا یه نفر اونقدر اعتماد به نفس کمی داره و قدرت بیان پائین که دست و پاهاش تمام مدت می لرزه و یه نفر اونقدر خودشو بالا ببینه که به خودش اجازه میده که عیب طرف مقابل رو مسخره کنه؟ آخه دوست عزیز تو چرا می خندی؟ انسانیتت کجا رفته؟ این عیب نیست، عیب بزرگتر تو اینه که ذره ای از شعور در وجودت نیست....
ای کاش...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان ۱۳۸۸ ساعت 23:31 توسط الهام فخاری
|
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)