فضا خیلی گرفته بود ، مکان غریبی بود ، واقعا برام ناملموس بود، وقتی وارد ترمینال شدم حس غریبی تمام وجودم را گرفت، بی اختیار سکوت غم انگیزی قفلی بر زبانم انداخت، دوباره طبق عادت به محض وارد شدن به یک مکان شلوغ و آلوده پلک چشمم قرمز شد و چشمم درد گرفت.

اون لحظه اون حس عذابم می داد، تنها ناراحتی اون لحظه ی من سوزش چشمم بود، شروع کردم به راه رفتن بلکه حالم بهتر شه.... صحنه ی دلخراشی دیدم، فرزندی که از بین خوراکی هایی که می خواست فقط می تونست یکی رو انتخاب کنه چون باباش پول بیشتر نداشت، دلم می خواست بغلش کنم بگم هر چی می خوای بخر ولی ناتوان شدم... جلوتر رفتم خواستم آب بخورم .... حرفایی شنیدم که واقعا تا حالا با گوشام نشنیده بودم... دختری که سر سکس داشت با یه پسر چونه می زد... می گفت خواهش می کنم بیشتر بهم بده پولشو لازم دارم... می گفت ارزش من بالاتر از 20 هزار تومانه. دلم می خواست بگم کی ارزش تو را تعیین می کنه؟ چی ارزش تو رو تعیین می کنه؟ سکس؟

به خدا اون دختر شخصیت داشت، غرور داشت، می فهمید ، اگه شعور نداشت به فکر مشکلات نبود که به خاطر رفع اونها دست به چنین کاری بزنه....

خدایا توجه کردی چند روزه پاتو کردی تو کفش من؟ منظورت از این چیزایی که جلوی چشمام میاری چیه؟ می خوای چی رو بهم اثبات کنی؟

وسط خیابون تو یه شهر غریب محتاج 3 هزار تومان پولم کردی، به طوری که به هر دری زدم، به هر کی زنگ زدم جواب نداد که چی بشه؟ که بگی الهام خانوم داری تو خوشی دست و پا می زنی؟ که بهم بگی تو اصلا نمی دونی مشکل یعنی چی؟

آره قبول دارم، با این اوضاع من مشکلی ندارم ولی اگه اینا مال خودم بود قبولش راحت تر بود به خدا، اینکه می بینم و می شنوم ولی نمی تونم کاری کنم داغونم می کنه....

می خوای ازت تشکر کنم؟ اگه بگم خدایا چون مشکل ندارم پس ممنونم که خودخواهیه، قبول کن خودخواهیه. پس انسانیت چی میشه؟ پس بقیه چی می شن؟ پس چهره ی اون پسری که سر کلاس از تحقیر شدن داشت فرار می کرد چی می شه؟ پس اون دستایی که برای یه ارائه می لرزید چی می شه؟

به خدا تک تک اینا مشکله... تک تکش رو باید حل کرد....

اینجوری که داری جلو میری و این صحنه ها را به چشمم میاری آتیشم می زنی، داری ذره ذره نابودم می کنی... داری کاری می کنی که از فرط ناتوانی در مقابل بشر به پوچی و هیچی برسم... نمی دونم چی بگم دیگه....