اصلاٌ فکرشم نمی کردم باورم نمی شد این همه حرف تو دلش مونده باشه... وای خدای من، من خیلی بی رحم بودم تا حالا که اصلاٌ ندیده بودمش، این همه حرف این همه درد دل تو این همه سال...
گفت از سال دوم دبیرستان بهت علاقه مند شدم زمانی که شاید من اصلاٌ متوجه نشدم نگاهاشو... لبخنداشو... توجهشو...
برام تعریف کرد و من در بهت اینکه چطور تا حالا نفهمیدم... تازه به این رسیدم که علاقش از دله نه هوس... تا حالا چقدر برام کار انجام داده که نه تنها خودم نفهمیدم بلکه خیلی جاها به ضررش بوده، فقط به این خاطر که من شاد شم.... همیشه از دور مراقبم بوده .... وای خدای من جواب این همه خوبی و علاقه چی می تونه باشه؟؟؟
حرف آخرش این بود...
کاش می تونستم با افتخار سرمو بلند کنم و بگم می خوام از این جاش به بعد با من باشی... من در نبودت بهت پایبند بودم، وقتی می دونستم اصلاٌ به چشمت نمیام همیشه بهت فکر می کردم...
اگه با من میومدی .... واااای چه آرزوها که تو سر داشتم و دارم....
فقط تونستم بهش بگم... برات دعا می کنم بتونی راحت فراموشم کنی...
وقتی این حرفو زدم تازه به ناتوانی خودم پی بردم، فهمیدم همه حرفام شعاره، من نمی تونم خیلی جاها خودم تصمیم بگیرم...
امشب بدجور احساس خفگی می کنم، کاش بتونه منو ببخشه، چهره اش جلو چشمامه که اشک تو چشماشه و به خاطر غرورش نمی تونه گریه کنه....
الهام خودت بودی؟؟ اینقدر بی رحم؟؟؟ جواب اون همه خوبی این بود؟؟؟؟ تف بهت بیاد دنیا، تف بهت که اینقدر بی وفایی...
الهام دیدی روزگار چقدر قدرتش از تو بیشتره؟... دیدی بهت نشون داد که توام نمی تونی جلوم وایسی؟... تف بهت روزگار...
دست سرنوشت رو می بینی؟ یکی واسه اون از جون مایه میذاره و اون نمی بینه.... اون واسه من... من واسه یکی دیگه.... اون واسه دیگه...ووو....
گوشه ای از نوشته های من (الهام فخاری)