تبليغاتX
دست سرنوشت
دست سرنوشت می برد کجا ما را خدایا ؟


یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا حرف دارم واسه گفتن ولی....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کسی نیست :(

+ نوشته شده در  ساعت 23:31  توسط الهام | 


یاریست در خاطرم...

شوریست در سرم

آتشین سهبا ایست در ساغرم

ولی در خاطرش نیست یادم

شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛

یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...

یاریست در خاطرم...

سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛

آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛

اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛

 دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است

 وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...

یاریست در خاطرم...

با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛

با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛

چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛

یاریست در خاطرم....

ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

 

و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:

 

صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.

+ نوشته شده در  ساعت 22:27  توسط الهام | 
می دونم، تو راست میگی ولی چی بگم دیگه

واقعا نمی تونم اینجوری شاهد اشک ریختنت باشم ولی راهی برام نمونده

این وضعیت به هیچ جایی نمی رسه، به خدا به خاطر خودته

هیچ بهونه و دلیلی نمی تونه منکر این علاقه تو بشه ولی دنیای من دیگه خیلی متفاوت از قبل شده

دیگه واژه ای به نام عشق واسم بیگانه شده و این دست من نیست

دیگه نمی تونم بیشتر از این خودمو گول بزنم

دوست داشتم تلفن رو بردارم بگم همه اینایی که گفتم شوخی بود شاید یکم از بار عذاب وجدانی که دارم کم شه

آره همه اینا بهونه بود، دروغ می گفتم ولی چه کنم، دیگه راهی نبود

سکوت و بی تفاوتی من در مقابل اشکهای تو نشان از دوست نداشتن نیست، چه کنم که راهی جز سردی نمونده

ادامه این وضعیت یعنی خیانت به احساس پاک تو، یعنی اینکه دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره که بهت بگم دوستت دارم ولی احساسی این وسط نباشه

یعنی این زندگی کوفتی الان

به این ایمان آوردم که یک انسان شاید تو زندگیش افراد مختلفی را دوست داشته باشه ولی فقط و فقط یک بار عاشق میشه و بس

و چه بدتر اینکه محکوم شی به دفن اون یک بار عشق، دفن تمام اون خاطرات...

و از اینم بدتر اینکه راه دفن کردن اون خاطرات به بازی گرفتن احساس پاک یک نفر دیگه باشه

به خدا عذاب آوره تو به من فکر کنی و من به خاطرات گذشته ام

به خدا عذاب آوره وقتی نمی تونم اینا رو بهت بگم وقتی روزی صد بار تو ذهنم مرور میشن

به خدا سخته.... خیلی...

خوش به حالت که این وسط تو تا آخرش بودی، چیزی که همش می گفتم غیر ممکنه

تو رو خدا دیگه گریه نکن

بیشتر از این داغونم نکن

گریه نکن...

+ نوشته شده در  ساعت 21:4  توسط الهام | 
از دنیای دور و برت، از تمام مشکلات، از تمامی شادی ها، از همه چیز دل بکنی بری یک گوشه ای...

نه حرفی بزنی، نه گله، نه شکایت، نه درد و دل، نه حتی به چیزی یا کسی فکر کنی...

بشینی فقط حس کنی یکی شدنت رو با خدای خودت، حتی باهاش حرف هم نزنی...

اون لحظه حتی نمی تونم بگم چی می خوام ازش، چون هیچی نمی خوام، حتی نمی خوام حرف بزنم چون انگار خودمم...

کندن از این دنیایی که انسان را از انسانیت دور می کنه، از خود من، از ذات من، از ارزشهام، و یکی شدن با اونی که احساس کنی اصلا از رگ گردن هم نزدیکتر نیست، حتی کنارت نیست، جلوی چشمت هم نیست که به حرفات گوش کنه، اصلا یک موجود دیگه ای نیست... خودتی... خودِ خودت... خیلی زیباست و حتی فکر می کنم زیباتر از اون وجود ندارد...

عاشق تجربه ی دوباره این احساسم ولی نمی تونم، این زندگی خیلی غرقم کرده...
+ نوشته شده در  ساعت 11:16  توسط الهام | 
-من فرق میکنم

+ چه فرقی دقیقا؟

- اینکه طرف تو آدم نبوده که دلیل نمی شه همه مثل هم باشن

+ باشه بابا، حالا تو که خوبی بگو چه فرقی می کنی

- بهم فرصت بده که این بدبینی تو نسبت به پسرا رو از بین ببرم، من دوست دارم که بهت ثابت کنم که پسر خوب هم وجود داره

 ولی من خواهان تکرار نیستم

+ نه

- چرا؟

+ چون این حرفا برام تکراریه، همین حرفت ثابت می کنه که تو خودت هیچ فرقی با بقیشون نداری، ترجیح میدم دیگه پای این اعتقادم بمونم

- ولی من فرق میکنم، قول می دم

+ آره، اسم و فامیلتون با هم یکی نیست، قولتم باشه واسه کسی که باور کنه

"سخت ترین لحظه تو زندگی آدما اینه که واسه اونی که دوستش داری یک تجربه باشی"

+ نوشته شده در  ساعت 17:12  توسط الهام | 
هدف زندگی چیزی نیست که من بشینم مثل یک تئوری بنویسم تو هم بگی آره هدف خوبیه پس بشه هدف من، یا بابا به درد نمی خوره دوست ندارم

بعضی ها میگن هدف من از زندگی اینه که به فلان جا برسم، آخه اینا اصلا هدف نیست، آره راست میگن برسی که چی بشه، بشی یه فرد مشهور که چی بشه آخرش

ولی اعتقاد من متفاوته و به این هم معتقدم که در قالب یک جمله یا یک نوشته هم نمی شه گفت چون لمسیه، باید حسش کرد، باید با اعماق وجودت احساس کنی که داری میری به راهی که ازش رضایت داری و سوالی با مضمون آخرش که چی به وجود نمیاد

هدف این نباشه که دنبال فلان کار بری یا بشی مثل فلان کس، دنبال خودت بری، دنبال اینکه ببینی خودت کی هستی، حتی چی میخوای هم نه، فقط خودت، به نظرم به اینجا که برسی تازه یه دنیای دیگه جلوی چشمت باز میشه

خدا اصلا به این سادگی که ما فکر میکنیم نیست، اصلا ما مگه فکر میکنیم؟ با یک سری حرفای بیهوده راه فکر کردن را برای خودمون بستیم، یا حتی میتونم بگم با یک سری تعصبات که هر موقع سوالی پیش میاد میگیم خدا فلان چیز را گفته دیگه، خوب این مثل حفظ کردن یک جوابه بدون اینکه بفهمیمش

دنبال هیچی نمیریم، فکر نمیکنیم، فقط بهانه گیری میکنیم که نه هیچ آخری نیست، نه... نه آدمی باش که غیر از خوردن و خوابیدن هیچی از زندگی نمی دونه، نه آدمی که بدون هیچ فکری فقط میگه نه

اولین مرحله اش انتقادپذیر بودنه که بزنم به تخته ماها همگی انتقاد پذیریم، همگی میگیم آره هر عیبی هست بگو، جالبه بگی بهت توهین میکنه، بدش میاد، موضع میگیره، بعد همون لحظه توی صورتت میگه من انتقادپذیرم، می بینی؟

آخه مملکته داریم؟؟ D:

+ نوشته شده در  ساعت 22:27  توسط الهام |